یادداشت های جوانی من


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

در صورت تمایل برای دریافت رمز پیام بزارید💚





[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 بهمن 1395 | 16:29 | نویسنده : بهاری |

گاهی اگر دعات مستجاب نشد

برو یه گوشه دنج و آروم با خدات درد دل کن......

شاید یه قطره اشک از گوشه چشمات چکید

شاید باید بگی

اللّهُمَ اغفِر لی الذُنوبَ تَحبِسُ الدُعا

یه پنجشنبه ی زمستونی و هوای سرد و ابریِ و یه دنیا دلتنگی........

+ دعای آمدنت را خواندم ، باران گرفت......

 

 

 

 

تو رو حتی تو رویامم ندیدم

ولی یہ عمره جات خالیہ پیشم

ندیدمت چہ احساس غریبے

ندیدمُ برات دلتنگ میشم

فقط بگو کدوم لحظه کدوم روز

کجا منتظر رسیدنت شم

میخام کاری بدم دست خودم کہ

خودم بهونہ ی اومدنت شم

سپردی دست کے پیراهنت رو

کہ یےعمره برامون نمیاره

چہ عطر نرگسے میپیچہ اینجا

اگہ این باد سرگردون بزاره.....

+چقد دوس دارم این شعرُ




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 13:06 | نویسنده : بهاری |
 اگه جذاب ترین روزا و اتفاقای زندگیمون قرار باشه مدام تکرار بشن،
اون همه  جذابیت رنگ میبازه
 و همه ی هیجانِ سرریز شده مون ، آروم آروم فروکش میکنه.
همه چیز رنگ تکرار و روزمرگی میگیره ، 
انگار آدم منتظر هیچ اتفاق تازه ای نیست .....
لعنت به روزمرگی
زندگی افتاده روی دنده ی تکرارها ....
به همین سادگی حوصله ام از این روزای تعطیلی سر رفت!
همه هیجانش برا دو روز اول بود! 
با دوتا نقاشی و دوتا اثر هنری از نوع نمدی! 
(البته اگه بشه اسمشُ هنر گذاشت!)  حس میکنم به نقطه ی اشباع رسیدم
 طوریکه حوصله ی هیچ کدومشون و ندارم !
یه سمت اتاقم نخ و سوزن و قیچی و این جور چیزا پخش و پلا ست،  
 یه سمت دیگه مقوا و کاغذ و ماژیک و مداد رنگی هایی که هر کدوم یه طرف
 پخش زمین شده ......
و خودم رو مبلِ کنار بخاری نشستم و در حال تایپ حال و احوالات! 
تازه رو مبلی و کوسن ها رو هم به هم ریخته ام
 که مامان بیاد ببینه آسفالت میشم........
هم اکنون بابا  میگه برنامه ات برا این سه هفته چیه 
میگم انقد تو خونه جفت این بخاری بشینم تا خفه شم!
سپس شعر دو کلمه ای اش رو در وصف من با ریتم مداحی سر میده!نفیسه ی بابااااااااا نفیییییییسه ی بااااابااااااا
+ به اندکی اکسیژن جهت تنفس نیازمندیم.......اندکی هوای آزاد
 
دلمان پوسید خب! 
 
+کاش در راس همین ساعت سرگردانی
 ورق واقعه را یکسره برگردانی 



[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 20:10 | نویسنده : بهاری |

معجزه تویی که پیچک میشوی و از تن قلبم بالا میروی 

و خنده های تو ست که ساعت گنجشک ها ست 

می خندی، صبح میشود 

تو همونےکہ دلش پر از جوونہ ست

+ تک مصرع از خودم 😆

و نقاشی دوست داشتنے م

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 19:09 | نویسنده : بهاری |

پروژه امروز: کیف کوچولو به شکل جورابِ آدم برفی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 18:57 | نویسنده : بهاری |
ایشون اولین دستاورد تعطیلات زمستانی من میباشد که امروز به مرحله اجرا رسید و متولد شد

 

به قد و بالای نیم وجبی ش نگاه نکنید ، 
یک روز تموم زمان و انرژی و خلاقیت و حوصله صرفش شده.....

نمی دونم چرا هی نگاش میکنم هی ذوق میکنم
#حس_خوب
+ او را بلور نام نهادیم و بسی دوست میداریش
+ فرفریِ من



[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 | 22:14 | نویسنده : بهاری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

+ عکس کوچولو بودنی!





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 | 20:11 | نویسنده : بهاری |

خسته اما با لبخند

به خانه برمیگردیم

بالخره تموم شد

با تمومِ سختی هاش ، شیرینی ها، تلخی ها، تنها بودن های شهرِ دوست نداشتنی که با اختیارِ محکوم شده  به جبر، یک و نیم سال و در اون سپری کردم.....

ترم سوم هم تموم شد.....

یه نفس عمیییییییییییق 

از ته دل......

چقد منتظر این لحظه بودم ، که دنیا رو آب ببره و من در حال مزمزه ی حسِ شیرینِ تموم شدن امتحانا

هرچی از سختی های دی ماهِ سپری شده بگم بازم کمه....‌‌....امتحانایی که امونمُ بریده بود و بدتر از اون استرس هایی که هرکدومش شبیه یه شوک بزرگ بود و هرچی روزا جلوتر میرفت انگار به عقب برمیگشتیم، ساعت خوابیده بود رو دستِ دیوار.....چه خواب زمستانی و عمیقی

باورم نمیشه در آستانه ی ورود به ترم چهارم قرار دارم

شبیه یه خواب بود.....انگار همین دیروز بود کنکور دادم!

اصلا انگار همه ی فراز و نشیب ها و تلخی ها و سختی ها رو فراموش کردم

اصلا مگه میشه فراموش کرد؟؟؟؟؟

دقیقا از نیمه بهمن خدا بخاد ترم بعد شروع میشه و این یعنی حدود بیست روز فرصت خوشحالی و بپر بپر و تفریح و سرگرمی و کتاب خوندن دارم.....هورااااااااااا

+خدا جونم خودت هوای کبوترِ تازه از قفس آزادشده ی دلمُ داشته باش و مواظب باش یه اتفاقی نیفته که همین خوشحالی های کوچولو رو  که تمومه  دلخوشی این روزاست، به یغما ببره آمین

 

+ برگردی خونه و ببینی برهوت باغچه و گلدونای تو حیاط، پر از گل های قرمز و صورتی شده

+ هدیه خواهر به مناسبت تموم شدن امتحانات

 بہ رویدادے عظیم محتاجم

اتفاقے که بی خبر باشد

کاش وقتے به خانه برگشتم

کفش هاے تو پشت در باشد

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 دی 1395 | 19:54 | نویسنده : بهاری |

میگفتن

بند نافتُ با نه بریدن!

باید بریم بندرعباس دنبال دکترت

بپرسیم لحظه تولدش چی گفتی حالا هرچی بهش میگیم میگه نه

میگفتن

اسمت و که انتخاب کردیم ، نمی دوستیم اگه با نون شروع شه، هیچ وقت "نه" از رو زبونت نمیفته

خب راست میگفتن بنده خداها

گفتم یه اسمی صدام کنین با " ب" شروع شه

مامان گفت بنفشه ......دوستاشم‌ فک میکنن بنفشه ست

ترم اول که بودم مقنعه بنفش میپوشیدم گاهی........و انقدر همکلاسیام توهم بنفشه بودن زده بودن که کلا بی خیالش شدم😃😃😃

گفتم بهار صدام کنین......بهار💜

بهار هم که به دنیا اومدم.....

وقتی خواستین با نه گفتن های پی در پی نزنم تو ذوقتون بگین بهار

+کلا جالبِ آدم دوتا اسم داشته باشه

یا مثلا بتونه یه اسم برا خودش انتخاب کنه

مثلا من نمی دونم دلم میخاست بعد از اسم خودم، بهار یا سلما باشم!

ولی فکر کنم مهم تر این باشه که تو دنیای مجازی پر از آدم های خوب و بد و سیاه و سفیدِ مجازی و واقعی ، مستعار باشیم -به هزار و یک دلیل-.....

این تجربه ای که دنیای مجازی به من آموخت.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | 21:07 | نویسنده : بهاری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 22:49 | نویسنده : بهاری |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد